سيد محمد باقر برقعى
2901
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سرنيزهها به پيش ! خمپارهها به دست ! بايد كه رفت و گفت : اى بردهها ، خموش ! اين است آنچه هست : بايد كه دست زور با دست زور بست ! * امّا . . . به رغم خصم عصيان فقر از دل بس سينهء ستبر مىطوفد و خداى طلا مىكشد به خاك سوداگران مرگ ! ميدان جنگ هرچه جهانسوز و سهمناك قومى كه مرده است دو صد بار تاكنون آن را ز مرگ ، در دل خمپارهها چه باك ؟ آخر چقدر . . . تشنه در اين وادى خموش لخت و پريش و گرسنه و زندگى به دوش سرگشته ملّتى به فسون سرابها ! ؟ حسرتفزاى ديدهء خونبار زندگيش ! گمگشته در بسيط تبآلود آبها ! * خاموشى و سكوت ، حديث گذشتههاست اى مردهخوار غاصب غارتگر پليد ! خاموش ؟ مصر ؟ چسان ؟ تا به كى ؟ چرا ؟ اين سينهء من است ، همين تنگه كاينچنين آسوده حال قلب تبافزاش مىدريد ! . . . . .